| عزاداري با مزه چوب و باتوم |
قم بودم، طلبهها را براي خدمت دستگير ميكردند و ميبردند سربازي، برخي از سربازها كه با امام حرف داشتند برايشان نامه نوشته و نامهها را به مأمورين ميدادند تا پست كنند. اما هيچ كدام از نامههايي كه براي امام نوشته ميشد به مقصد نميرسيد، مامورين ساواك آنها را سر به نيست ميكردند تا مبادا به دست امام برسد؛ سربازها كه اوضاع را اين چنين ديدند، مسيرشان را تغيير داده و راه ديگري در پيش گرفتند، برنامهاي ريختند و قرار شد تا پاكت نامههاشان را در پاكت ديگري قرار داده و آنها را براي من ارسال كنند، من هم ميرساندمشان به دست امام، اينگونه تمام نامهها به مقصد ميرسيد و امام نامههاي سربازان را ميخواندند.
يكي از همين روزها امام به من فرمودند: يك روز كه فرصت داشتي پيش من بيا، تا مقداري پول به شما بدهم تا برساني به دست همان سربازها.
خوشحال شدم، دنبال فرصت ميگشتم تا خواسته امام را عملي كنم، ولي به خاطر مسائلي، چند روز معطل شدم تا اينكه خبر "تبعيد امام به تركيه" به گوشم رسيد و بسيار محزون شدم از اينكه فرصت نيافتم براي اجابت فرمودهي ايشان.
***
اوايل محرم بود، محرم سال1341؛ نه ساله بودم. مادرم با زن همسايه ميرفت عزاداري، عزاداري كاروانسراي دوقلو، مجاورت صحن حضرت عبدالعظيم. گاهي مادر تنها ميرفت و گاهي هم زن همسايه، و بعد ميآمدند و از گفتههاي روضهخوان براي هم ميگفتند؛
يك روز زن همسايه با ترس و لرز فراوان آمد، اشك، پهناي صورتش را پوشانده بود و بغض، صدايش را ميلرزاند؛ من را كه ديد اشكهايش را پاك كرد و سعي كرد حرفهايش را يواشكي به مادرم بزند؛
به همين خاطر در گوشهاي پنهان شدم تا آنها به راحتي به صحبت ادامه دهند و من هم بيآنكه متوجه حضورم شوند به حرفهاشان گوش بسپارم.
زن همسايه در حالي كه يك جمله در ميان، بغضش ميتركيد و اشك روانهي گونههايش ميشد از عزاداري آنروز ميگفت: نشسته بوديم كه ناگهان مامورها ريختند داخل كاروانسرا و عزاداري را برهم زدند، تمام سياهيها را از ديوارها جدا كردند و با چوب و باتوم افتادند به جان عزادارها، همه را زدند و روضهخوان را بردند.
گريه نگذاشت حرفش را ادامه دهد و صداي هقهقاش در خانه پيچيد... از آن روز به خاطر سختگيريهاي ساواك، عزاداريها تعطيل شد، و فقط همان چند روز اول محرم بود كه مردم توانستند به مجلس روضهخواني بيايند و بس؛ آن سال محرم در سكوت سپري شد.
حجت الاسلام ميرحسن مولايي
|
|
|